هدیه خدا برای ما

یک شب در بیمارستان

1392/2/9 15:40
نویسنده : علی و ملیحه
772 بازدید
اشتراک گذاری

تو رو از اتاق عمل بیرون آورده بودن و به مامان مهری داده بودن... مامان مهری مدتها منتظر می مونه و میبینه از من خبری نشد.. موبایل نجمه خاموش بوده و مامانی مدام به پرستارها میگفته که راستش رو بگید به هوش نیومده؟؟ اتفاقی افتاده!!؟ بابایی و بقیه هم پایین نگران بودن من حدود ٢ ساعت در ریکاوری بودم

نجمه میگفت که وقتی اولین برش رو روی شکمم زدن با پا زدم زیر میز وسایل جراحی! دکتر گفته این بیداره؟!! دکتر بیهوشی گفته نه از استرسه. وقتی هم میخواستن تو رو از شکمم خارج کنن تمام عضلات شکمم از ترس منقبض بوده و مجبور میشن یک ماما بیارن تا با فشار از بالا به پایین تو رو به بیرون هل بده.(اصلاً دوست ندارم فیلم زمان تولدت رو ببینم خانم پرستاره بد جوری برای به گریه انداختنت تو رو میزنه هنوز بعد از ٣ ماه نوک دماغت کبوده)

بالاخره منو به اتاق منتقل کردن، مامان مهری بیچاره از استرس حالش بد شده بود و شب نتونست پیشم بمونه و رفت خونه. بابایی هم وسط وقت ملاقات خداحافظی کرد و رفت(اونم حالش بد بود)...

خاله مریم پیشم موند... حدود ساعت ٧ هم نجمه و خاله فاطی و خاله مینا(خاله های من) اومدن و تا ساعت ٢ شب بودن و بعد اون زیبا جون اومد..

وقت ملاقات خیلی گیج بودم و درست یادم نیست.. اما حدود ساعت ٤ دیگه کاملاً به هوش بودم و حسابی تشنم بود.. نجمه خیلی بهم مسکن داده بود و من خدا رو شکر اصلاً اصلاً درد نداشتم و راحت خوابیده بودم. خاله مریم تو رو زیر سینه ام میذاشت به امید اینکه تو شیر بخوری.. ÷رستارها نمیذاشتن هیچی بخورم و من بد جوری ضعف کرده بودم..

وقتی نجمه اومد گفت هنوز بلندت نکردن؟؟!! پاشو راه بریم.... سرم رو از دستم کشید و تخت رو به حالت نشسته در آورد، یک دفعه تمام دردهای دنیا توی تنم ریخت. ناخودآگاه جیغ کشیدم... نجمه مدام نبضم رو چک میکرد.. با کمک نجمه و خاله مریم نشستم از درد فقط اشک میریختم از صبح سر سوزنی درد نداشتم و حالا همه یکجا به سراغم آمده بود.. گرمای خون رو کاملاً احساس میکردم و سوزش محل بخیه ها مثل خنجر می موند. با کمک نجمه چند قدم راه رفتم سه بار فشارم افتاد و مجبور شدم بشینم، بار اول خیلی خیلی سخت بود اما دفعه های بعد هر بار درد نصف بار قبل بود و فردا من به تنهایی راه میرفتم.

دکتر ساعت ٩ اومد و تو رو معاینه کرد و گفت که قندت افتاده و برات شیر خشک آپتامیل نوشت تا بهت بدن(هنوز هم همون شیر رو میخوری)

شب تا صبح اصلاً نمیگذشت، نگران تو بودم که گرسنه ای، نمیدونستم علی و مامانم در چه وضعین .. مامان مهری صبح با لبخند وارد اتاق شد و نصف نگرانیم بر طرف شد و وقتی صدای قشنگ بابایی رو از پشت تلفن شنیدم دیگه راحت شدم..

کارهای ترخیص انجام شد و تمام هزینه های سزارین ١٨٠هزار تومن شده بود!!!! بیمه تکمیلی درصد زیادی از هزینه ها رو داده بود.. دیگه درد نداشتم و راحت راه میرفتم (اگه میدونستم سزارین این اندازه راحته اینقدر خودمو اذیت نمیکردم)

تو اومدی خونه و خونه پر از صدای زیبات شد

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)